اتحاديه ها و انقلاب صنعتي دوم
بخش اول
ناصر اصغري
صبح روز ٢٠ آوريل ١٩١٤ نيروهاي مسلح حفاظت و حراست شركت Colorado Fuel
and Iron Corporation (CF&I) (شركت آهن و سوخت كلرادو)، همراه با
نيروهاي دولتي به معدنكاران اعتصابي اين شركت و خانواده هاي آنها يورش
آوردند. اين معدنكاران از تاريخ ٢٣ سپتامبر ١٩١٣ يعني از هفت ماه پيش
تا اين زمان در اعتصاب بوده و از خانه هاي سازماني خود اخراج شده و در
نزديكي معدن با كمك هاي دريافت شده از "اتحاديه معدنكاران آمريكا" به
مبارزه خود ادامه ميدادند و در تمام اين مدت در چادر زندگي ميكردند و
سرماي زمستان سخت ايالت كلرادو آمريكا را به ناچار تحمل مي نمودند. در
اين يورش كه به "قتل عام لادلو" (Ludlow Massacre) معروف است، نزديك به
٤٠ تن، از جمله ١٠ كودك كه در ميان آنها نوزادي ٤ ماهه نيز يافت مي شد،
وحشيانه قتل عام شدند. خواست معدنكاران اعتصابي كه روزي ١ دلار و ٦٨
سنت دستمزد دريافت مي كردند، از جمله به رسميت شناخته شدن تشكل شان،
افزايش ١٠ درصدي دستمزدها، ٨ ساعت كار در روز، اخراج نيروهاي مسلح از
معدن و اجراي قوانين تصويب شده معدن توسط مجلس بود. اين اعتصاب با
قساوتي كم نظير سركوب شد. بعد از سركوب اين اعتصاب، كه مورخين جنبش
كارگري دليل اصلي شروع آن را براي برسميت شناخته شدن تشكل كارگران مي
دانند، صاحبان معدن براي كارگران اتحاديه اي با تمام دم و دستگاهي كه
يك اتحاديه امروز داراست، تشكيل دادند.
***
مقدمه
تا قبل از بحث هاي منصور حكمت در باره تشكل هاي توده اي كارگران،
خيال قريب به اتفاق ما در جنبش چپ و كارگري ايران راحت بود. شورا و
سنديكا بعنوان دو الگو از تشكل هاي توده اي كارگري و يا تشكل هائي براي
پيشبرد مبارزه و منافع كارگران در مراحل مختلفي از مبارزه كارگران، فرض
گرفته مي شدند. گذشته حماسي و اسطوره اي اتحاديه ها نگاه بسياري از ما
را محدود كرده بود. اما با بحث هاي منصور حكمت و قطعنامه حزب كمونيست
ايران آن دوره، اين موضوع وارد فاز ديگري شد و آن راحتي خيال ما هم بهم
خورد!
وقتي كه سنديكاليست هائي كه پشت اين گذشته حماسي و اسطوره اي قائم شده
بودند و آگاهانه اين "فرض" را باد مي زدند خود را با بن بست روبرو
ديدند، بحث هاي ديگري را دامن زدند تا بلكه با اين نوع بحث ها براي مدت
ديگري جنبش چپ و كمونيستي كارگران را مشغول كنند. "سنديكا تشكل صنفي
كارگران است و شورا تشكل سياسي!"؛ "سنديكا سنگر كارگران در دوران
متعارف است، شورا ابزار دوران متلاطم و انقلابي"؛ "تشكل مستقل كارگري"
و غيره. براي باز كردن اين گره ها، مجبوريم به تاريخ رجوع كنيم. اما
تاريخ، وقتي كه مورخ در آن غرق مي شود، همانقدر خود، حال و آينده را در
آن مي بيند كه استخوانهاي پوسيده گذشتگاني را كه مورد تحقيق قرار
گرفته اند را! براي ما فعالان اجتماعي در جامعه اي مثل ايران كه هيچ
"الگوئي" هيچوقت توسط هيچ رژيمي تحمل نشده و بنابراين عملا امكان تحقيق
و رسيدن به نتيجه اي مطلوب رسيدن از اين راه منتفي بوده، پناه بردن به
تجارب خارج از مرزهاي ايران حياتي است. بطور مشخص جنبش كارگري در
ايالات متحده آمريكا و روسيه دنيائي تجربه و آنهم تجاربي بسيار غني در
اختيار علاقمندان اين عرصه قرار مي دهد.
پرداختن به اين بحث براي من از اين جنبه اهميت دارد كه جايگاه كارگر را
در مبارزه و در تشكل مبارزاتي آن نشان دهم. براي ما مهم است كه بدانيم
و به آن بپردازيم كه توده كارگر در آنچه كه مربوط به اوست مانند تشكل
كارگري، استقلال تشكل كارگري، قانون كار، وزارت كار، و حتي اي ال او و
غيره در اين ميان چه نقشي داشته و دارد. براي من پرداختن به "الگوهاي"
تشكل كارگري از اين نظر اهميت دارد كه دخالت كارگر و جايگاه كارگران در
آن چيست. اكنون ديگر بسياري، و شايد خيلي از اين "بسيارها" هم با
غرولند و اما و اگر، پاين حقيقت غير قابل انكار را ذيرفته اند كه توده
كارگران در سنديكا و تصميم گيري هاي آن حاشيه اي هستند و جايگاه و نقشي
ندارند. اما اين ظاهرا براي آنها دليل كافي نيست كه از سنگر سنديكاليسم
كنار بكشند. مثلا به اين بهانه كه "در شرايط ويژه پليسي و سركوب و
خفقان به الگوهاي ديگري جز آنچه آلترناتيو ماست بايد تن داد". با اين
نوع بهانه ها در واقع دارند با گذاشتن كلاه شرعي سر طرف مقابل خود،
زيرجلكي اهداف ديگري را حقنه مي كنند. اگر شرايط پليسي است، پليسي است
و تبصره بردار نيست! منظور كه نمي تواند تن دادن به خانه كارگر و شاخك
هاي آن (شوراهاي اسلامي كار و انجمن هاي صنفي) باشد. اگر شرايط براي
ايجاد شورا و گرد آمدن كارگران در مجامع عمومي پليسي است، براي ايجاد
سنديكا هم پليسي است.
كساني هم هستند كه مي گويند "در شرايطي كه هيچ گونه تشكلي در ايران
تحمل نمي شود، چنين برخوردهائي منجر به تخريب تشكل پذيري كارگران مي
گردد." اين هم نوع ديگري مانع تراشي و جوسازي براي اينست كه كارگر چشم
بسته به گرايش معيني تسليم شود. هدف من در نوشتن اين مقاله و مقالات
اين چنيني در عين حالي كه كمك به تلاش براي ايجاد شوراهاي كارگري است،
كمك به شناخت سنديكا بعنوان بديل سنديكاليسم براي متشكل كردن كارگران
مي باشد. در اين جمله ظرافتي نهفته است كه در هر نوشته اي كه به اين
موضوع مي پردازد، مجبوريم اين ظرافت را يادآور شويم. و آن هم اين است
كه گرچه سنديكا بديل سنديكاليسم براي متشكل كردن كارگران است، اما
سنديكاليسم لزوما كارگران را براي ايجاد سنديكا به ميدان نمي آورد و
معترض نمي كند. بلكه اگر مبارزه اي در جريان باشد، جلو مي افتد و بديل
خود را مطرح مي كند. در ايران امروز آنچه را كه پرچمدار اتحاديه گرائي
است، "توده ايسم" است كه سرش در آخور جمهوري اسلامي است. اگر شاهد
بقاياي جريانات چپي از قبيل جريانات خط ٣ نيز هستيم كه مدافع
"سنديكاهاي سرخ" هستند، قبل از آنكه واقعا آلترناتيوي را مطرح بكنند،
ناشي از بي آلترناتيوي آنهاست كه نمي توانند راديكاليسم كارگري را از
سنديكاليسم تميز بدهند. نكته آخر در اين مقدمه اين است كه در ايران
امروز همانند هر جاي ديگر دنيا، تلاش براي سازماندهي جنبش كارگري در
ابعاد مختص بخود و جغرافياي مخصوص بخود در جريان است. آنچه كه جنبش
كارگري ايران را از بسياري از جاهاي ديگر متمايز مي كند، وجود گرايشي
نيرومند براي سازماندهي شورائي كارگران است كه آن را از جنبش هاي
كارگري در كشورهاي ديگر متمايز مي كند.
گذرا در باره "تاريخ حماسي" اتحاديه ها
كسي كه انقلاب روسيه و تجربه شوراها و كميته هاي كارخانه آن را، و
يا انقلاب ١٣۵٧ ايران و تجربه شوراهاي كارگري آن را نشنيده باشد و يا
اين دو تجربه را به دلايلي كنار بگذارد، با رجوع به تاريخ، مبارزه
كارگران در قالب سنديكاهاي كارگري را مي بيند كه چگونه در مقابل تعرض و
تهاجم سرمايه داران و دولتشان مي ايستند. اين تاريخ حماسي معمولا در
آرشيو سنديكاهائي قرار دارند كه نه مي خواهند با آن تاريخ تداعي شوند و
نه تاريخ پيوسته اي با آن مبارزات دارند. اتحاديه هاي كارگري امروزه
بازوي قدرتمند نظام سرمايه داري هستند. خودشان قبل از هر چيز به شما
خواهند گفت كه پاي اصلي "قرارداد اجتماعي" (Social Pact) براي همزيستي
مسالمت آميز بوده اند. نقش امروزشان نه در متحد كردن و متحد نگه داشتن
جنبش كارگري، كه در ايجاد تفرقه و كنترل خشم كارگران است. اتفاقا يك
نقش اساسي شان خنثي و پاك كردن تاريخ مبارزاتي است كه بسياري از
كارگران با اتكا به آن تاريخ به آينده و مبارزه پيش رويشان اميدوار مي
شوند.
در برهه اي از تاريخ رشد و تكوين سرمايه داري، اتحاديه هاي كارگري، حتي
اتحاديه صنوف، تنها ابزار و سنگر دفاع و مبارزه كارگران بودند. بسياري
از مبارزات قدرتمند و حماسي كارگران، بخصوص در قرن ١٩ و اوايل قرن ٢٠،
حاصل مبارزه كارگران متشكل در اين تشكل ها بوده است. ليكن موضوعي كه در
برخورد به اتحاديه ها كه در اكثر مواقع عمدا پوشيده نگه داشته مي شود
اين است كه موقعيت امروزي آنها از پروسه شكل گيريشان در اوان تكوين
سرمايه داري تفكيك داده نمي شود. اتحاديه ها همانند هر پديده ديگري
تاريخي دارند كه پروسه اي را طي كرده است. نمي شود آن تاريخ را و اينكه
امروز اتحاديه ها جزئي از سيستم شده اند را دلبخواهي دور زد و ناديده
گرفت و به تاريخ حماسي دوره تكوينشان چسبيد. اين همانقدر كه دلبخواهي
است، ذهني و غيراجتماعي نيز هست.
مبارزه براي ايجاد تشكل كارگري، و در اكثر موارد براي ايجاد سنديكا،
بخش اعظم انرژي فعالين كارگري را بخود اختصاص داده است. اما بحث كاهش
درصد اعضاي اتحاديه ها و يا آنچه كه خودشان به آن "بحران اتحاديه
گرائي" مي نامند، معضلي شده كه فعالين اتحاديه گرا مدت زماني است با آن
دست به گريبانند. در آمريكا درصد نيروي كار شاغل عضو اتحاديه ها از
حدود ٣۵ درصد در سال ١٩۵٣، به يك رقم كمتر از ده درصد كاهش يافته است.
در كشورهاي فرانسه، استراليا و بريتانيا، درصد اعضاي اتحاديه ها به
پنجاه درصد آن در سال هائي كه اين اتحاديه ها بيشترين تعداد كارگران را
نمايندگي مي كردند، كاهش يافته است. با اين همه چنين بحراني كه امروز
اتحاديه گرائي با آن دست به گريبان است، باعث اين نشده كه فعالين چپ و
كمونيست زيادي پا پيش بگذارند و مشكل را ريشه اي حل كنند. اينجا و آنجا
با گرايشاتي براي "اصلاح اتحاديه ها" مواجه هستيم؛ اما همين تلاش ها هم
در چهارچوب اتحاديهگرائي است. حتي براي تفكيك خود با اتحاديهگرائي
موجود، ترمينولوژي هاي مخصوصي از قبيل Social Movement Unionism و
Community Unionism را اختراع كرده اند. و يا مثلا در ايران ما با
ترمينولوژي "سنديكاهاي سرخ" روبرو بوده ايم. شكي نيست كه اهداف يا بهتر
است بگو.ييم نيات مطرح كننده اين ترمها "سرخ" است. اما همچنانكه
بالاتر اشاره كردم، به پروسه طي شده و تاريخ پشت سر گذاشته شده بي
اعتنا است و بر روي تاريخ حماسي و اسطوره اي حساب باز كرده است.
اتحاديه گرائي و راديكاليسم كارگري
با رجوع به تاريخ در هر دوره اي، بخصوص در تعيين كننده ترين مقاطع
آن، خود را با مقابله و رودروئي راديكاليسم كارگري با گرايش محافظه كار
و رفرميست كه اتحاديه ها سنگر اصلي اش بوده است، مواجه مي بينيم. با
همه اينها در تاريخ متشكل جنبش كارگري و بخصوص متشكل در اتحاديه هاي
كارگري، جز در موارد معدودي، شاهد همزيستي دو گرايش راديكال و رفرميستي
مي باشيم. اين همزيستي يا بدين دليل بوده است كه هر دو گرايش تقريبا به
يك اندازه مورد سركوب هيئت حاكمه قرار مي گرفتند؛ و يا هم به دليل
سركوب گرايش راديكال و در نتيجه خزيدن و تمكين اين گرايش به رهبري
گرايش راست و رفرميستي در اتحاديه بوده است. در بسياري موارد رهبري
رفرميست و سازشكار اتحاديه ها، محملي براي فعالين گرايش راديكال بوده
است.
اجازه بدهيد اينجا به يك نمونه اوليه و مشخص اين همزيستي اشاره كنيم.
با معرفي ماشين بخار و قبل از آن مصادره چراگاهها از دامداران خرد
(پروسه اي كه به آن Enclosure گفته مي شود) كه باعث كنده شدن مردم هر
چه بيشتري از زمين براي فراهم كردن نيروي كار لازم و هم چنين دامداري
(گوسفندداري) كلان براي تهيه پشم مورد نياز صنايع روبه رشد انگليس شد،
جامعه انگليس شاهد فرو رفتن بخش عظيمي از مردم به فقر و فلاكت بي نظيري
شد كه به نوبه خود خشم كارگران و خلع يد شدگان را به همراه آورد.
"قانون تجمع" (Combination Laws) كه در سال ١٧٩٩ توسط پارلمان انگليس
بتصويب رسيده بود، هرگونه تشكلي را غيرقانوني اعلام كرده و مجازات سختي
را براي تلاش براي متشكل شدن در نظر گرفته بود. با تداوم فقر غيرقابل
باوري كه متوسط سن در بعضي از شهرهاي صنعتي انگليس را به ١٨ سال رسانده
بود، اعتراض در جامعه به دو شكل در جريان بود. يكي در شكل لاديسم
(Luddism) و ديگري كمپين براي رفرم. لاديسم كه اسم ديگري براي جنبش
ماشين شكني بود، فرم راديكال اعتراض به اين فقر بود. فرم رفرميستي
اعتراض، همزاد و اتفاقا زاده شده از دل لاديسم بود. دولت انگليس در عين
حالي كه هرگونه اعتراض را سركوب مي كرد و رهبران اين اعتراضات را
اعدام، زنداني و به استراليا تبعيد مي كرد، در عين حال هرگونه تجمع را
هم با اتكا به "قانون تجمع" غيرقانوني اعلام كرده بود. و در عين حالي
كه تشكيل اتحاديه هاي كارگري غيرقانوني بودند، نسبت به كمپين رفرم هم،
كه پيشقراولانش آن را علاوه بر جلوگيري از درنده خوئي سرمايه داري تازه
دور گرفته، براي كاهش نفوذ راديكاليسم هم معرفي مي كردند، بي اعتنا
بود! تعدادي از سياستمداران با نفوذ در انگلستان آن دوره، با اعتراض به
وضعيتي كه لاديستها بر عليه آن مبارزه مي كردند، موافق بوده و احساس
همدردي مي كردند؛ اما مخالف شيوه هاي راديكال اين اعتراض بودند. تعدادي
نيز كمپيني "لابي ايستي" راه انداخته بودند كه دولت به ايجاد يكسري
اتحاديه هاي كنترل شده رضايت بدهد. يكي از اولين رهبران كارگري به نام
Gravener Henson (گريونر هنسن) كه بافنده اي با نفوذ، هم در ميان
كارگران و هم در بين سياستمداران پارلماني بود، كمپين لابي ايستي خود
را خستگي ناپذير به پيش برد و خواهان اجازه ايجاد "نيمچه اتحاديه هاي
كارگري" شد كه هم تهديد لاديسم را كم كند و هم اجازه بدهد كارگران
اعتراض خود را از يك كانال قانوني به گوش سياستمداران برسانند.
واضح است كه اين سنگربندي به اين سياه و سفيدي نبود. همچنانكه
بالاتر اشاره كردم، اتحاديه سنگر هر دو گرايش راديكال و رفرميست در
كنار هم بود. راديكاليسم در جامعه آن دوره و محدوده اي كه لادياتها
(Luddite) فعاليت داشتند، تنها به لاديسم محدود نمي شد. همان اتحاديه
هائي كه دو تن از پيشقراولان شناخته شده رفرميستش گريونر هنسن و
فرانسيس پلس (Francis Place) بودند، عناصر بسيار راديكالي داشت كه
بعدها معلوم شد از شيوه هاي لاديستي هم براي ابراز اعتراض خود استفاده
مي كردند. در بين ماه هاي آوريل تا اكتبر سال ١٨١٤ كه لاديسم تقريبا
بعد از يكسري ترورها و اقدامات بسيار خشن از طرف دولت انگليس سركوب شده
بود، در منطقه ناتينگهم حدود ١٠٠ دستگاه پارچه بافي و كارخانه به آتش
كشيده شدند. اين ماشين شكني در كارخانجاتي صورت گرفت كه دستمزدها كمتر
از دستمزدهاي اعلام شده از طرف فعالين براي ايجاد و قانوني كردن همان
"نيمچه اتحاديه"ها و يا اتحاديه هاي اوليه و ابتدائي پرداخت مي شدند.
پليس دو تن از اعضاي اين اتحاديه ها را دستگير كرد كه به دنبال آن
اسنادي نيز به مصادره پليس در آمد. بر اساس منافات فعاليت براي ايجاد
اين اتحاديه ها با "قانون تجمع"، كليه اموال آنها مصادره شده و تعدادي
نيز دستگير شدند. تلاش براي ايجاد اتحاديه ها و يا بقول خودشان همان
"نيمچه اتحاديه"ها براي چندين سال ديگر به عقب رانده شد.
متأسفانه اينجا پرداختن به كل آن تاريخ برايمان مقدور نيست، اما
آنچه كه شايان ذكر است، اين است كه بسياري از رهبران كمپين رفرميستي كه
سردمداران كمپين موفق لغو "قانون تجمع" در سال ١٨٢٤ نيز بودند هيچگونه
ميانه اي با راديكاليسم كارگري نداشتند و هدف از مطالبه رفرمشان در
وهله اول خلاصي از شر راديكاليسم كارگري بود. البته من با عينك امروز
به سالهاي اوليه ١٨٠٠ نمي نگرم. اما آنچه كه اينجا مد نظر است اين
نكته است كه در هر برهه اي از تاريخ مبارزه طبقه كارگر، رفرميسم جدا از
هر مطالبه ديگري را كه مطرح مي كرد، مقابله با راديكاليسم نيز جزئي از
وجودش بوده است. بي خود نيست كه در آستانه انقلاب اكتبر عناصر محافظه
كار جنبش كارگري در تقابل با راديكاليسم كارگري و شوراها و كميته هاي
كارخانه، در اتحاديه هاي كارگري سنگر گرفته بودند. و يا راديكاليسم
كارگري و رفرميسم و گرايش محافظه كار در جنبش كارگري آمريكا در شكل IWW
و يا شواليه هاي كار با اتحاديه هاي فدارسيون كار آمريكا روبرو بودند.
و شايد بهترين و ملموسترين نمونه براي خوانندگان اين نوشته، انقلاب ۵٧
ايران باشد. گرايش محافظه كار، حتي با سر بر آوردن شوراهاي كارگري در
هر گوشه و كناري، محكم به سنديكا چسبيده بودند و حتي بعد از شكست حكومت
پهلوي، كمونيست ها را تهديد مي كردند!..ادامه دارد
|