|
آخر برج است و باز عمناک و گريان
مى فشارم زنگ در را با دستى لرزان
ناتوان و زار و زبان بسته
با اميدهاى برباد رفته
در قعر کابوس نان و اجاره خانه
مى مانم پشت در به انتظار
٭٭٭
از آن ور حصار
بچه ام
اميد جان و تن خسته ام
مرا از قعر کابوس و رويا
آورد به در
به اين دنياى بى پدر
"کيه"
منم فرزندم، اميد و دلبندم
باز کن در را
باز کن روزنه مهر و اميد را
٭٭٭
مى چرخد در بر پاشنه
ميشود باز برويم آشيانه
او با چشمانى شاد
سپس دلواپس
مى نگرد دستانم را
مى پرسد کو پس؟
کو کفش و لباسم؟
کو کيف و کتابم؟
٭٭٭
و من با لبانى خشک
با زبانى لال
خيره به چشمان در انتظار
پاسخش را نه با لب ، نه با زبان
ميدهم شرمگين با سرى تکان
و او را ميبرم باز به دنياى خواب و رويا
به دنياى حسرت و آه
به دنياى افسردگى و رنجها!
٭٭٭
چرا بابا خدت گفتى
خودت خواستى
در آخر ماه
مرا بپوشانى
مرا از دست
دفتر پاره ام
برهانى
مرا نزد دوستانم
سرفراز گردانى
٭٭٭
گفتم، فرزندم ،
مرا اينبار نيز راهى نيست
چاره و در بساط آهى نيست
چو اين ماه نيز ببردند رنج جانم را
ببردند توان و
ندادند حق کارم را!
چه کنم که در اين نظام ظلم و بيداد
نه جان مانده ، نه نيرو ، نه فرياد
صدا در حلقوم بسته
تن و روح و جان خسته
تنى چند صاحب نام
شکم گنده و بد نام
کشند جان ما را
نوشند خون ما را
٭٭٭
ولى زين پس با تو عهد بندم
اى عزيز دلبندم
اگر جانى درون مانده
اگر شورى و يا زورى پرورانده
برآنم که بگيرم
حق جان و تن اسيرم
و باهم بردگانم
و با دگر يارانم
بشکنيم زنجير و قفل و زور را
برکنيم بساط ظلم و جور را
بازآريم برايت يک دنياى شور را
باز آريم برايت يک دنياى بهتر را
|