گزارشي تكان دهنده از قايم شهر
رونق بازار مكاره اي كه تنها كالاي قابل عرضه در
آن "آبروست"!!عدالت خواهان چه منصف ناظراني در به مسلخ رفتن شرافت شريف
ترينها هستند؟!
رونق بازار مكاره اي كه تنها كالاي قابل عرضه در آن "آبروست"!!
خبرگزاري كار ايران
گزارش: اسماعيل محمد ولي
چهرهها انگار در آينههاي كوژ... مردم همه از كابوسي بيرون آمدهاند يا
" قائمشهر" ، خود كابوس است و من به آن پا گذاشتهام؟ لازم نيست پي آدرسي
را بگيرم يا در خانهاي را بكوبم. توي خيابان، تك تك رهگذران از نمونههايي
هستند كه در شهري معمولي و اوضاعي عادي بايد مدتها به دنبالشان گشت.
قائمشهر، شهر كارگران صنعتي است. آنها طي ساليان به دور كارخانجات نساجي
سقفي براي زندگي زدند و اينجا " شهر " شد. سه نسل از كارگرانِ ماهر صنعتي (تكنسين)
هر صبح با صداي سوت كارخانه كه در تمام شهر ميپيچيد، از خواب بيدار ميشدند
و حالا كه ديگر، دمِ صبح صدايي از كارخانهها به گوش نميرسد، مردم در
ادامه كابوسشان زندگي ميكنند و شايد به اين طريق زجر بيكاري و گرسنگي و
آوارگي و ويرانگرتر از همه، درد فرزندانشان را تاب ميآورند.
پيرمرد ميگفت: «مي بينم كه دخترم پنهاني كجا ميرود. چه كنم وقتي نميتوانم
حتي شكمش را سير كنم...؟ خدا ميداند كه گناه نيست اگر هم او را بسوزانم و
هم خودم را.» به خاطرم ميآيد كه بدن آدم مواد سوختني زياد دارد. به گمانم
بدن كارگران قائمشهر بسيار زياد. جرقهاي ميخواهد.
---
يكم: كنار خياباني در شهرك "يثرب" ميايستيم. از نماي همشكل خانهها
پيداست كه در شهركي سازماني هستيم. راهنماي من كه خود از كارگران بازخريد
شده نساجي است كاميونها و تاكسيهايي كه در مقابل خانهها پارك شدهاند
را نشان ميدهد و ميگويد «كارگرها توي اين چهارسال بيكاري خانههايشان
را به اينها فروختهاند.»
از ماشين پياده ميشوم و در پيادهرو به مرد ميانه سالي بر ميخورم كه
پانزده سال در كارخانه شماره يك نساجي قائمشهر كار كرده و دست آخر سابقه
خدمتش را به چهار ـ پنج ميليون تومان فروخته و آمده است بيرون؛ «چهار سال
پيش مديران كارخانه هر روز ما را در نمازخانه جمع ميكردند و ميگفتند:
حالا اگر برويد لااقل يك پولي گيرتان ميآيد اما دو ماه بعد ديگر پولي نميماند
تا بازخريدتان كنيم. ما را ميترساندند. سه ماه ـ سه ماه حقوق نميدادند.
حتي وعده و وعيد ميدادند كه طرح نوسازي صنايع به زودي اجرا ميشود و سر
يك سال همه شما برميگرديد سر كار سابقتان. من فكر كردم اين پول را ميگيرم
و يك كاسبي راه مياندازم... بيسوادم، تجربه كار آزاد را هم نداشتم.
هميشه كارم توي كارخانه بود و يك حقوق بخور و نميري آخر ماه ميگرفتم. پول
بازخريدي ام تمام و كمال توي بازار سوخت و بدهي بالا آوردم. مجبور شدم خانهام
را بفروشم و همينجا توي خانه خودم مستاجر شوم.»
همينكه او شروع ميكند به حرف زدن آرام آرام كارگران دورمان حلقه ميزنند؛
«بگو مديرعامل خودش گفت يك سال ديگر همهتان را برميگردانيم سركار...
حالا چهار سال گذشته ميگويند چشمتان كور. چرا بازخريد شديد؟» يكي ديگر ميگويد
«تهديدمان كردند... اينها را گفتي؟ تهديد كردند اگر نرويم بدون پول
بازخريدي، اخراجمان ميكنند.»
ميگويم چهارسال است كه از كارخانه بازخريد شدهايد. چطور سراغ كار ديگري
نرفتيد يا سابقه بيمهتان را تكميل نكرديد؟ يكي از كارگران كه بيست سال
سابقه كار در كارخانه شماره يك نساجي را دارد ميگويد" من از شانزده سالگي
كه پدرم مرد به جاي او به سركار آمدم و هر ماه حق بيمه دادم. حالا در چهل
سالگي كه به من كار ديگري نميدهند تا بيمهام كنند. كي حاضر است من چهل
ساله را استخدام كند كه سابقه بيمهام تكميل شود؟ مي روم عملگي سر ساختمانها...
يكي ديگر از كارگران كه هجده سال در كارخانه شماره سه نساجي كار كرده ميگويد:
«صبح زود ميرويم دور ميدان براي كارگري ساختمان... شايد در هفته دو روز كار
گيرم بيايد.» ميگويم « اينطور اگر خوش شانس باشيد شايد هفتهاي ده
هزارتومان دربياوريد. چطور زندگي ميكنيد؟ » همان كارگر ميگويد «پول نان
زن و بچه ام هم نميشود. من چهار تا بچه دارم كه سه تايشان محصلاند.
بزرگ شده اند، قد كشيدهاند. خجالت ميكشند روپوشها و مانتوهاي مدرسهي
سه ـ چهار سال پيش را بپوشند. كفش و لباس معمولي هم كه تكليفش روشن است.»
زن ميانسالي كمي آنسوتر كنار شوهرش ايستاده. ابتدا آرام اما همينكه توجه
من را ميبيند با شرم ميگويد «پنجشنبه غروبها ميروم ميدان ميوه و تره
بار سبزيها و ميوههاي لهيده و گنديده را جمع ميكنم و ميآورم براي
بچههايم... بچهند. چه مي فهمند نداري يعني چي؟» شوهرش چشم غره ميرود تا
ساكتش كند. توجه زن را به همسايهها كه دورتادور ايستاده اند جلب ميكند.
يكي از همين همسايهها ميگويد «چه كارش داري آقا رحيم؟ مگر زن من چه كار
مي كند؟ هر پنجشنبه آخرشب ميرود بازار روز ميوه جمع ميكند. همه ما مثل
هميم.» "آقا رحيم" مي گويد «اين حرفها گفتن ندارد.» به من ميگويد «بنويس
من كه بيست سال توي كارخانه كار كردم چرا حالا بايد لنگ نان شبم باشم و از
روي زن و بچه ام خجالت بكشم؟»
كارگرها راه مي دهند كه يكي از همكارانشان جلو بيايد. او بيست سال در
كارخانه شماره دو نساجي كار كرده و پس از بازخريدي و عدم تمديد اعتبار بيمهاش
با بيماري دخترش مواجه شده: «يك دختر شانزده ساله دارم. كمردرد دارد. نميدانيم
از چيست… دكترها ميگويند بايد آزمايشات دقيق انجام بدهد اما اين كارها
هزينه دارد و من با پول عملگي شكم پنج تا بچه ام را هم نميتوانم سير كنم.
پول ندارم معالجه اش كنم. بردمش دكتر و پنج ـ شش هزارتومان ويزيت دادم.
گفتند بايد برود "ام آر آي" اما ندارم. شب و روز به پشت افتاده. پاهايش
اختيار بدنش نيست... شب و نصف شب دردش كه شروع ميشود گريه ميكند "بابا من
را ببر دكتر." ميروم توي حياط مينشينم كه صدايش را نشنوم... با كدام پول
ببرمش؟ از كي قرض بگيرم؟ از همسايهام كه وضعش از من بدتر است؟ بياييد
خانه ما را ببينيد. يك پتو انداختيم و رويش نشستيم. هرچه داشتم در اين چهار
سال بيكاري فروختم. خانهام را هم فروختم و آمدم چند كوچه بالاتر مستاجري.
به صاحبخانهام گفتهام كه پول اجاره خانههاي عقب افتاده را از روي پول
پيش خانه كم كند و باقياش را بدهد كه يكجور اين بچه را درمان كنم. بعدش
كجا آواره شويم خداعالم است.»
كارگر ديگري كه شانزده سال در كارخانه شماره دو نساجي كار كرده ميگويد: «پسر
دوازدهسالهام پارسال افتاد و دستش شكست. دكتر برايش گچ گرفت اما
استخوان بچه ام بد جوش خورد... حالا ميگويند بايد دكتر متخصص دست بچه را
عمل كند كه آن هم پانصد هزارتومان خرج دارد. اگر مسئولين چنين اتفاقي
برايشان بيافتد... هاشمي، خاتمي، احمدينژاد يا هركسي كه الان هست به فكر
دوا و درمانش نيستند؟ ببينيد من چه دلي دارم كه جلوي چشمم دست بچهام دارد
براي همه عمر فلج مي شود و به خاطر پانصد هزارتومان نميتوانم... يا همين
همسايهام. شب تا صبح دخترش از درد به خودش ميپيچد. ديوار به ديواريم.
انگار توي خانه ما ضجه ميزند.»
كارگر ديگري در حلقه چهارم ـ پنجمي كه دور من شكل گرفته سعي ميكند با فرياد
چيزي بگويد. راه ميدهند كه بيايد جلوتر: «اينهمه كه ميگويند مهرورزي و
عدالت اجتماعي و كمك به بندگان خدا… من مانده ام كه كدام بندگان خدا. مگر
من بنده خدا نيستم؟ همكار من بعد از يك عمر جان كندن و حق بيمه و ماليات
دادن بنده خدا نيست اما اگر يك اتفاقي در يك كشوري آن سر دنيا بيافتد مردمش
ميشوند بنده خدا و كمك ميكنند مشكلشان حل شود؟ اين عدالت اجتماعي پس
كجا بايد برقرار شود؟ عدالت اجتماعي همين است. كدام مهرورزي؟ هركس از راه
ميرسد و هرچه به دهانش ميآيد براي يك مشت عين خودش ميگويد و به به و چه
چه تحويل ميگيرد. پس چرا من پيش هر مسئولي ميروم به من جواب نميدهند و
ميگويند كه به ما مربوط نيست؟ اين بعني مهرورزي؟ پيش استاندار رفتم.
فرماندار و خيلي از مقامات شهر رفتم...»
كارگر ديگري ميگويد «خيال ميكنند ما گدائيم. وعده و وعيد صندوق قرضالحسنه
و وام ميدهند... وام مهررضا و فلان و بيصار. وام براي خودشان خوب است كه
بگيرند و بخورند و راست راست راه بروند و شعار بدهند. ما كار ميخواهيم. شغل
ميخواهيم. ما اگر كار داشته باشيم از زور بازويمان خرجمان را درميآوريم و
به هر حقوق بخور و نميري راضي هستيم. چرا بيست هزار كارگر را از كارخانه
انداختند بيرون؟ انداختند بيرون كه بيايند دستشان را مثل گداها دراز كنند و
از اينها وام بگيرند؟ نساجي را تكه تكه كردند. كوچك كردند و حالا فقط سيصد
ـ چهارصدتا كارگر را نگه داشتهاند اما آنها را هم مثل ما تحت فشار گذاشتهاند
و بهشان حقوق نميدهند تا بروند و از اساس كارخانه را خراب كنند. هر روز
هم اسم كارخانه را عوض ميكنند تا كارگران اميدي به بازگشت به كار نداشته
باشند. يك روز تابلو ميزنند "طبرستان" يك روز تابلو "سايپا" را ميزنند و
خودشان هم نميدانند كه ميخواهند با اين كارخانه چه كار كنند. امروز
تابلواش را ميكنند و فردا باز يك تابلو ديگر نصب مي كنند.. همه كاري
ميكنند غير از راهاندازي كارخانه. همين حالا برويد يك پارچه فروشي در خودِ
قائم شهر كه يك روزي به همه ايران پارچه ميفرستاد. يك نمونه پارچه ايراني
هم پيدا نميكنيد. همه وارداتي است. اينها چرا به جاي واردات كارخانه را
راه نمياندازند؟ حتما آقاياني كه توي تهران نشستهاند يك نفعي از اين
واردات ميبرند.»
زني كه كنار شوهرش ايستاده بود از ميان جمع زن ديگري را نشان ميدهد. «شما
چرا حرف نميزني؟ مگر شوهرت تو و بچههايش را نگذاشته و رفته؟» زن از اين
خطاب نامنتظره جا ميخورد. با لكنت شروع ميكند «بيست و يكسال توي نساجي
شماره دو كار كرد بعد بازخريد شد و يك پولي بهش دادند. همان پول را كم كم
خورديم و هي گفتيم امروز كارخانه راه ميافتد و فردا راه ميافتد...
پارسال دم عيد يك ميليون تومان از پول مانده بود. برداشت و گفت ميروم تهران
براي كار. رفت و از آن موقع به بعد هيچ خبري ازش نشد. نميدانيم زنده اس
يا مرده. من ماندم و چهار تا دختر دم بخت...» به گريه ميافتد و به سختي
از ميان جمع خودش را رد ميكند. يكي از كارگرها آهسته ميگويد «چهارتا دختر
جوان... از هفده سال دارد تا بيست و دو سال. ديروز همينجا داشت خودش را
ميزد كه دختر كوچكم دو شب است كه خانه نيامده و به ما ميگفت برويم دنبالش.
من نميتوانم همه چيز را بگويم...»
دوم: توي شهر كه گشت ميزديم به نظرم آمد اينهمه بنگاه معاملات ملكي براي
يك شهر "صرفا توريستي" هم زياد است. اين دلالان در يك شهر كارگري چه كار مي
كنند؟
صاحب بنگاه معاملات ملكي پشت ميزش نشسته بود و با تلفن حرف مي زد. منتظر
ايستادم. همراهم كمي پس از من وارد شد و يكي از آشنايانش را در رديف صندليهاي
انتهاي بنگاه ديد. به طرف او رفت و ايستاد به سلام و عليك. دلال كه كارش با
تلفن تمام شد گفتم كه براي چه كاري به قائمشهر آمده ام و سئوالم را پرسيدم
«بعد از تعطيلي نساجي وضعيت فروش مسكن چه تغييري كرده؟ از مشتريانتان
كارگري را ميشناسيد كه به خاطر از دست دادن شغل حاضر باشد خانهاش را
ارزان بفروشد؟» سردستي و بيحوصله جواب داد «نه آقا. من خبر ندارم.
بفرماييد بيرون» بيش از من انگار خودش از لحن و كلامش يكه خورد و آرامتر ــ
شايد براي جبران ــ مثلاينكه كه نگران تلف شدن وقت من باشد ادامه داد «شما
بايد تشريف ببريد در خيابان روبروي كارخانه گوني بافي. آن طرف ها از اينجور
موردها زياد پيدا ميشود. چندتا بنگاه هم آنجا هست.» داشتم ميرفتم بيرون
و به همراهم اشاره كردم كه بيايد. هنوز در كار احوالپرسي بود. وقتي آمد
گفتم كه اينجا چنين موردي سراغ ندارند و برويم جاي ديگر. گفت «چطور ممكن
است؟ همكار من همين الان توي بنگاه نشسته و با خريدار خانه اش قرار دارد.»
ناگهان همه چيز روشن شد. مرد دلال كه تازه فهميده بود همشهرياش راهنماي من
است براي توجيه نك و نالهاي كرد و توضيحاتي داد كه نشنيديم. راهنما
همكارش را صدا زد و با هم به بيرون از بنگاه رفتيم.
مردي كه براي فروش خانه اش آمده بود، بعد از بيست و يك سال كار كردن در
نساجي شماره دو قائمشهر، تحت فشار مديرانش به اجبار زير برگه بازخريدي اش
را امضا كرده بود و اينك او بود كه در آستانه چهل و پنج سالگي، با بيست و
يك سال سابقه بيثمر بيمه تامين اجتماعي به كارگر ساده ساختماني بدل شده
بود. پرسيدم: «بعد از چهارسال بيكاري چرا حالا به فكر فروش خانهات افتادي؟»
با مكث و ترديد حرف ميزند... انگار كه بغض راه گلويش را گرفته باشد «گرفتاري،
پسرم...» همكارش كه بهت من را ميبيند ميگويد: «دور از جان، هم سن شماست.»
دست ميگذارد روي شانهي مرد و دلدارياش ميدهد: «شفا ميدهد به حق
ابوالفضل.» مرد براي انكار بغضش سمت ديگري را نگاه ميكند و همكارش رو به من
ميگويد: «بعد از دانشگاه رفت سربازي و هنوز يك ماه از پايان خدمتش نگذشته
بود كه فهميدند مريض است. "مريضي بد". هر بار شيمي درماني اش
هشتصدهزارتومان خرج دارد.» مرد بي آنكه روبرگرداند، بي حواس و پراكنده خاطر
مثل اينكه با هوا حرف بزند ميگويد «فقط شيمي درماني نيست كه... كلي داروي
ديگر... اصلا بايد بستري شود. سه ميليون تومان به مردم بدهكارم. ماهي
صدهزارتومان قسط وام دارم. همين يك خانه مانده بود. ديروز يكي از نزول
خورها جلوي زن و بچه گرفتم به باد كتك... كلافهام. صبحي آمدم بنگاه و
گفتم هرچقدر ميخرند بفروش. نامرد به نصف قيمت ميخواهد بفروشد... زن و
بچهام را به خاطر هفت ميليون تومان دارم آواره ميكنم» دستش را ميگذارد
روي صورتش. ديگر كار از كار گذشته شانههايش ميلرزند «بچهم جلوي چشمم...»
نميدانم در اين موقعيت بايد چه كار كنم. مثل دلقكها دستگاه ضبط صدا را
بالا گرفتهام و مجسمهوار به زمين خيره شدهام. چند دقيقهاي ميگذرد
و هيچكدام از ما حرفي نميزنيم مگر راهنما كه هرازگاهي با خودش ميگويد:
«درست ميشود انشاالله!»
مرد دلال بيرون ميآيد و با داد و هوار ميگويد: «بنده خدا ده دقيقه است
كه آمده» متوجه آمدنش نشده بوديم. اين "بنده خدا" را از پشت شيشه بنگاه ميبينم.
هرگز هيچ دو برادري تا اين حد به هم شبيه نبودهاند كه دلال و خريدار!
همراهم ميگويد «ميبيني؟ برادرش را آورده كه دوتايي خانه را از چنگ اين
بيچاره دربياورند... اگر ميتوانست چندماه صبر كند پانزده ميليون ميفروخت.»
سوم: كنار يكي از كوچههاي روستاي "تلوك" ديديمش. پاچههاي شلوارش را
بالازده بود و داشت بي توجه به ما ميگذشت. پيدا بود از شاليزار ميآيد.
برايش دست تكان داديم كه بايستد. ميگفت بيست و دو سال در نساجي شماره دو
كار كرده و بعد از بازخريدي همه پولش را به اضافه پول خانهاش خرج ازدواج
چهار تا از فرزندانش كرده و حالا او مانده و خانهاي اجارهاي و سه فرزند
ديگر كه همگي دخترند.
ميگويد «ديگر چيزي از ما باقي نمانده. كارخانه كه خوابيد، همه شهر خوابيد.»
او بسيار ديرتر از همشهريانش جذب نساجي شده بود «تا سي سالگي كشاورزي مي
كردم. بعد همه زمينهايم را فروختم و در شهر خانه خريدم و كارگر نساجي شدم.
بعد از بيست و دو سال گفتند خوشآمدي. بيرونم كردند.» در مورد كاري كه
حالا در سن پنجاه و هشت سالگي انجام ميدهد سئوال ميكنم «توي زمينهاي
مردم كارگري ميكنم... با اين سن مجبورم توي زمينهاي مردم كار كنم. تازه
آنها هم دلشان به رحم كه ميآيد هر هفته دو سه روز به من كار ميدهند.
روزي چهار هزارتومان.»
از اوضاع زندگي اش سئوال ميكنم «دلم آنقدر از درد پر است كه نميدانم
چطور بگويم... دخترم دانشجوي دانشگاه آزاد است. هر روز مي رود سوادكوه.
روزي سه هزارتومان كرايه ماشين دارد. در اين دوسالي كه دانشجو شده من حتي
نتوانستم كرايه ماشينش را بدهم چه رسد به شهريه... نميدانم از كجا...؟»
خودش را كنترل ميكند. آهستهتر، حرفهاي پراكندهاي ميزند اما تاب نميآورد
«ميبينم كه دخترم پنهاني كجا ميرود. چه كنم وقتي نميتوانم حتي شكمش را
سير كنم...؟ خدا ميداند كه گناه نيست اگر هم او را بسوزانم و هم خودم را.»
به گريه ميافتد «اين درد را به كي بگويم؟ به من ميگويد تو نميتواني شكم
من را سير كني... من چطور از او انتظار نجابت داشته باشم؟»
چندين بار صداي ضبط شدهاش را ميشنوم تا كلمات را از ميان گريهاش
تشخيص بدهم: «من ميدانم. گفتهاند. ديدهام. دخترم سوار ماشين… دختر من!
ميبرندش بيرون ازش استفاده ميكنند. اين براي چيست؟ براي فقر است.
دانشجويان را يك آدم همسن خودت ميبرد و ازش استفاده ميكند. اين وقتي
شكمش گرسنه است من بهش چه بگويم؟ وقتي اينها كارم را از من ميگيرند يعني
ميخواهند دختر من كه يك عمر كارگري كرده ام به لجن كشيده شود. وقتي داريم
توي لجن زندگي ميكنيم معلوم است پاي من هم گير ميافتد. اينطوري است كه
جامعه ما ميشود لجنزار و دختر من مي شود همه كاره. حالا فلان حاجآقا
كه ميرود بالاي منبر مي گويد دليل فساد فلان است و فلان است؛ اما من كه
دارم توي اين لجن زندگي ميكنم ميبينم همه اينها به دليل نداشتنم است.
نداري. بيكاري. كي بايد جواب بدهد؟!»
او تنها كسي است كه با شهامت در مورد اعتراضات كارگري چند سال پيش قائمشهر
سخن ميگويد: «ما براي اعتراض به وضعمان به فرمانداري قائمشهر رفته بوديم
كه ناگهان ديديم نيروي انتظامي و ضد شورش آمدند و براي ترساندن ما رگبار
هوايي بستند. بعد ماشينهاي ارتشي آمدند و با يك "تورهاي" مخصوصي ما را
مثل حيوان جمع كردند و تحويل دادند. چرا؟ من رفته بودم كه بگويم نان ندارم.
كه زن و بچه ام گرسنهاند. من كه بيسوادم جريانات سياسي چه ميفهمم
چيست؟ من با يك عمر كارگري عامل بيگانهام؟ ميخواهم براندازي كنم؟! من
ميگويم نان ندارم آنها مثل حيوان مياندازندم داخل تور.»
حرفهايش هنوز تمام نشده بود. دائم ميگفت و ترجيعبندش اضافه ميكرد «اينها
را كه بنويسي فايدهاي به حال ما دارد؟» جواب نميدادم. جوابي نداشتم كه
بدهم. كلمات چطور ميتوانند درد يك شهر را منعكس كنند؟ از كلمات من كاري
ساخته نيست.
٢٩ شهريور ٨٥
|