| پالايشگاه يا تبعيدگاه
|
|
به نقل از سايت پيک ايران
|
من يكي از كارمندان شركت ملي نفت
ايران هستم كه از سال 1372 در يكي از
پالايشگاههاي گاز مشغول به كار هستم.
جالب توجه ديدم كه يكي از پالايشگاههاي مهم و بزرگ اين كشور نفت خيز وداراي منابع عظيم گازي را كه من مدتي نيز در آنجا مشغول به كار بوده ام(وخوشبختانه ديگر نيستم) و كه فكر مي كنم براي هر شنونده اي نيز جالب باشد(كه البته خود من نيز كه هروقت به آن فكر مي كنم انگشت حيرت را از بازي روزگاربه دندان مي گزم )را توصيف كنم ؛ جوي كه طي ساليان سال در تمام ارگانها و سازمانها و ادارات دولتي و نيمه خصوصي وخصوصي شكل گرفته است والبته جالبتر اينكه در بطن شركت نفت اين مرز وبوم با تمامي امكانات عظيم چنين مجموعه هاي فقيرانه اي وجود دارد.
ماجرا از اين قرار است كه در ابتدا كه مي خواستم وارد شركت نفت بشوم از قديميها وبازنشسته هاي شركت از زيادي امكانات و حقوق ومزاياي آن بسيار شنيده بودم ؛ كه البته به خاطر كار سخت در نقاط مشكل عملياتي و داراي آب و هوا وشرايط نامناسب جوي و محيطي (كه تقريبا تمامي پالايشگاهها داراي اين شرايط است) دور از انتظار هم نبود؛پس از گذراندن چندين امتحان وآزمون علمي وتخصصي ومصاحبه هاي علمي و عقيدتي!(تفتيش عقايدومقدراي دروغ و چرند تحويل دادن)با كمال خوش شانسي (بيچاره كساني كه افراد سفارش شده و نور چشمي جايشان را گرفتند و يا از نظر اعتقادي مشكل داشتند!)پذيرفته شدم وانگار كه شاخ غولي را شكسته بودم در پوست خود نمي گنجيدم.
پس از مدتي دعوت به كار شدم و به محيط كار و پالا يشگاهي كه قرار بود در آن مشغول شوم وارد شدم؛بعلت مجرد بودن در آن زمان لازم بود تا در اقامتگاه موقت كاركنان پالايشگاه ساكن شوم.
هيچوقت روز اولي را كه به اقامتگاه آن پالايشگاه وارد شدم از يادم نخواهد رفت؛مجموعه اي در حدود 100 عدد كمپ هاي موقت با كمترين و ابتدايي ترين امكانات زندگي (بيشترين امكانات كولر گازي البته با صداي تراكتور وبا بيست سال سابقه كارمايه فخر رييس آن پالايشگاه!)درست به شكل اردوگاه اقامت اسيران در كنار هم و در بياباني از تل و خار و خاشاك گرد آمده بودند.
براي اسكان توسط يكي از مسؤلان اقامتگاه وارد يكي از كمپ ها شدم ؛بوي فاضلاب، بوي نم؛با وسايلي كهنه ميز و صندلي ويك تختخواب و آن كولر گازي با صداي تراكتور و بدون رعايت كمترين و بديهي ترين مسايل بهداشتي و كمتر از ابتدايي ترين امكانات رفاهي يك زندان!
فضاي بيرون اقامتگاه زميني بود خاكي و بوته هاي خار وتپه هاي خاك در همه جا به چشم مي خورد و انگار ساليان سال بود كه كسي كوچكترين سازندگي در اين محيط نكرده بود.وجالبتر اينكه گفته مي شد اين كمپها(كانكس) از پيمانكار خارجي مجري وسازنده پالايشگاه از بيست سال پيش به يادگار مانده است (كانكس هايي كه عمر مفيد آن پنج سال است).و آنچه كه بود از آن زمان بود و بيشتر آن امكانات از بين رفته و در مرور زمان به تلي از خار و خاك تبديل شده بود.
اين اقامتگاه يا بهتر بگويم اردوگاه اسيران در تبعيد؛حتي از امكانات يك اردوگاه اسيران نيز براي مدت كمتر از پنج روز نيز بي بهره است؛يك بوفه كوچك با يك تلوزيون وچند عدد ميز و صندلي و يك فلاكس چاي بي رنگ و بي بو(نهايت منت مسؤلان)؛يك سالن ورزش بدنسازي كوچك(كه بيشتر شبيه به انباريست)؛وچند ميز پينگ پنگ شكسته بسته(نهايت لطف مسؤلان پالايشگاه)و روزي يك عدد صابون!با كمترين امكانات بهداشتي بدون شستشوي حتي ساليانه پتوها؛و با كمال منت يك بار در هفته شستشوي ملافه ها!
وقتي از نامناسب بودن شرايط محيط ناليديم؛گفتند:اصلا پالايشگاه هيچگونه مسؤليتي در قبال تامين جا ومسكن شما نداشته است(يعني همين كه داريد از سرتان زياد است) و با وجود اين اقامتگاه نيز مخالف است!!؟
شما خود قضاوت كنيد در كجاي دنيا پرسنل را در بيابان و نقاط سخت از نظر كاري استخدام مي كنند و بعد مي گويند ما در قبال اقامت شما هيچگونه مسؤليتي نداريم؟!(بماند كه آنجا شركت نفت يك كشور نفت خيز هم باشد).
از اقامت پرسنل متاهل بگويم در يك شهرك و گوشه اي از شهري محروم كه از كمترين امكانات زندگي و تفريحي بي بهره است؛(درست در دل اقيانوسي از گاز) اين شهرك كه آن نيز يادگاري از زمانهاي گذشته است با امكانات و تمهيداتي كه از قبل در آن درست شده است به دست آقايان به يادگار رسيده است تا آن را به بهترين شكل ممكن اداره كنند!بالاترين مزاياي اين شركت منحصر شده است در تخصيص خانه سازماني؛در شهري محروم و دور افتاده والبته فقط خانه سازماني!
يعني خانه اي و محيطي براي زنده ماندن و گذراندن عمر ؛خوردن و خوابيدن؛و... نفس كشيدن و ديگر هيچ.
هيچگونه امكانات رفاهي و تفريحي در اين شهرك بجز يك سينما؛استخر و رستوران(يادگاريهاي گذشته!)وجود ندارد ويا به عبارت بهتر هيچگونه تفريحات و يا امكانات ديگر توسط شركت ايجاد نمي شود و خانواده هاي پرسنل فقط بخاطر داشتن خانه اي در بيابان بايد شكر گذار مسؤلان باشندو بقيه اوقات را در شهرك با يك سينما و رستوران و استخر سپري كنندومسؤلان(ولي نعمتان و اربابان)نيز مباهات كنند كه جايي براي نفس كشيدن پرسنل فراهم كرده اند.
و قسمت روابط عمومي و خدمات رفاهي كاركنان اين شركت ( ودر تمامي شركت نفت) كه كه مسؤل ايجاد محيطي شاد و آرام و سالم از نظر رواني براي پرسنل هستند، تعطيل هستند!آري ساليان سال است كه با كمال پر رويي و در زير لواي مسؤلان تعطيلي عمومي را اعلام كرده و خود را به كوچه علي چپ زده!و فقط رئيسان آن زحمت گرفتن حقوق و مزاياي هنگفت خود را به خود مي دهند كه همان نيز براي ايشان جاي تشكر وقدرداني دارد.
اين شهرك از كمترين امكانات آموزشي و فرهنگي و ورزشي بي بهره است و راحتتان كنم! پس از مدتي خانواده ها بخا طر عدم وجود ابزار و وسايل مناسب آموزشي و تربيتي از آنجا فراري مي شوند.
چطور برايتان بنويسم كه در دل اقيانوسي از گاز و نفت پرسنل و خانواده هاي اين شركت مجبور مي شوند در دماي طاقت فرساي چهل و پنج درجه بالاي صفر در تابستان با اتوبوسهايي فاقد كمترين امكانات و از رده خارج و بدون كولر(حمام سونا)اين راه را تا شهر (هر روز به مدت چهل و پنج دقيقه) و هر هفته به مدت سه ساعت طي كنند!من خود در آن سالها(نه چندان دور) و در آن اتوبوسها كه هم اكنون نيز هستند(نهضت ادامه دارد!)سالها شاهد رنج آن پرسنل مظلوم بوده ام كه تمامي لباسهايشان از شدت گرما خيس،و دهانشان باز مانده بود! و چشمها يشان به رنگ خون.
در حالي كه مسؤلان متعهد اين شركت با يقه هايي بسته و ريشهايي آراسته (نمونه يك مدير موفق در نظام جمهوري اسلامي!)در اتومبيلهاي جديد و مجهز به تمامي امكانات باز مفتخرانه و با كمال مباهات در ويلاهاي شمال قدم مي زدند!و ديگر نوچه هاي بله قربان چشم قربان گوي سر سپرده شان كه از خرده هاي خوان نعمت آنها بهره مند مي شوند،چشم و گوش بسته و سر سپرده و متعهد به نظام اسلامي!!و جمهوري اسلامي!!! با كمال افتخار مشغول خدمت رساني هستند(همانطور كه مولايشان فرمود).
آخر چطور بگويم كه نفت اين مملكت دارد غارت مي شود،و درشركت نفت اين مملكت،پرسنل آن با تمامي وجود كار سخت و طاقت فرسا از داشتن كمترين امكانات رفاهي و تفريحي آنهم در نقاط عملياتي (بيابان)بي نصيب اند و براي گرفتن يك ويلا در شمال براي تفريح هر سال بايد براي تعدادي اندك قرعه كشي شوند ، ويا براي يك وام مسكن چهار ميليوني بايستي ساليان سال در صف بمانند(نزديك بازنشستگي!).
چگونه بگويم كه نفت و گاز ما را به تاراج مي برند و از شركت نفت ما گداخانه اي مي سازند واز پالايشگاههاي ما تبعيدگاه!
چگونه بگويم كه توقع ما را به كمترين امكانات زندگي تنزل داده اند،وبه زندگي سگي و روزمرگي عادتمان داده اند،تا مسؤلان بتوانند در نهايت خدمت رساني ! جيب هايشان را پر كنند ومنافعشان را تامين نمايند.
ايكاش جاي من بوديد و صحنه هايي از روستاها و قريه هاي محروم را كه در طول راه به چشم مي خورد،مي ديديدروستاهايي كه بيشتر به شكل بيقوله است تا روستا،بدون هيچ دار و درخت و آبادي! خانه هايي كاه گلي كه هر سال در زير طوفاني از شن تا نيمه مدفون مي شوندو مردمي فقير و بشدت محروم كه مي گويند بعضي از آنان بعلت فقر و عدم وضعيت مناسب مالي به قاچاق مشغولند.
ايكاش مي بوديد و خود اين صحنه ها را مي ديديد تا مجبور نباشم بنويسم و بازگو كنم كه بغض تمام وجودم را فرا مي گيرد.
آري اينها نمونه هايي بود از وضعيت اسيراني در تبعيد وتبعيد گاههاي ما كه در اين مرز و بوم چه بيشمارندو نمونه هايي بود از نتايج خدمت رساني و مايه مباهات مسؤلان خدمت رسان جمهوري اسلامي كه الحق والانصاف الگويي در مديريت و خدمت رساني ،والبته فقط براي سازماني مثل مافيا، در در چپاول قدرت و ثروت،مي توانند قرار بگيرند.
امضا محفوظ
|
|