| گزارشي از بيکاری در ايران از روزنامه اعتماد
|
|
۸ مرداد ۸۲
|
گزارش ميداني زير فقط حرف
كارگران روزمزد بيكار است،همين.
ساعت هنوز 8 صبح نشده است.
كارگران در گوشه و كنار ميدان
تجمع كرده اند و تا ماشيني
نزديك آنها ترمز ميكند به طرف
آن هجوم ميبرند و ماشين در بين
جمعيت بيكار گم ميشود و تا
راننده ثابت كند كه كارگر نميخواهد
10 تا 15 دقيقهيي طول ميكشد و
بعد ازآن نارضايتي و اخم و تخم
و ناسزاي برخي كارگران است كه
نصيب راننده ميشود كه چرا
كارگر نميخواست!
اسحاق خانزادي جوان 24 سالهيي
كه از شهرستان شيروان براي
يافتن كاري به تهران آمده
است ميگويد:2 ماه است به
تهران آمدهام تا كاري پيدا
كنم اما هر روز ماموران ميآيند
و نميگذارند اينجا منتظر كار باشيم
و همه كارگران را به سمت
ايستگاه مينيبوسهاي تجريش
ميبرند كه آنجا نيز كسي براي
بردن كارگر سراغ ما نميآيد.
چرا در شهرستان خودت كار نميكني*
آخر آنجا نيز به ما كار نميدهند
مثلا كارخانه قند ... مديرش شمالي
است و بيشتر كارگرانش هم از
قائمشهر و ساري. كارگران بيكاري
كه دور ما حلقه زدهاند با همهمه
گفتههاي خانزادي را تاييد ميكنند
و هر كدام چيزي ميگويند. يكي
از كارگران افغاني، يكي از مواد
فروشها و ديگري از نيروي
انتظامي. همه با هم صحبت ميكنند.
در اين بين فردي كارگران را
كنار ميزند و جلو ميآيد و با صداي
بلندي فرياد ميزند، هر كجا ميرويم
افغانيها هستند، همه كارها را
آنها گرفتهاند آخر چرا* چطور من
كه براي اين آب و خاك جنگيدهام
بيكارم ولي افغاني هميشه كار
دارد.
او با برافروختگي فرياد ميزند:
بعضيها همين جا مواد ميفروشند و
راحتتر از ما كه دنبال كاريم،
پرسه ميزنند.
وقتي از وي نامش را ميپرسم
ميگويد: براي چي ميخواهي*
كه بنويسم.
مكثي ميكند سرش را بالا ميآورد
و ميگويد: بنويس آقا، بنويس
عبدالله دالوند، 5 ماهه كه هر
روز صبح ميآيم اينجا كه برم
سر كار اما هفتهيي دو يا سه بار
بيشتر نرفتهام. خانوادهام در
شهرستان منتظرند كه مقداري پول
ببرم تا مشكلاتمان حل شود اما
هنوز نتوانستهام پولي جمع كنم
و خجالت ميكشم به شهرمان
بروم. وي با گفتن »امان از
مواد فروشها و ...« ميرود.
مردي با زور كارگران را كنار ميزند
و جلو ميآيد. انگار كارگران دوست
ندارند او حرفهايش را بزند. مردي
است سيه چرده با قد بالاي
متوسط و پيراهن مشكي بر تن.
با آمدن او همه ساكت ميشوند
ديگر همهمه نيست او فرياد ميزند
آقا بنويس كسي كه مواد فروشي
ميكند از سر ناچاري و نداري است.
مواد فروشي كه اينها ميگن منم.
من ميخوام بدونم اگر شما
بيكار باشي چه كار ميكني*
ميگويم بيا جلو حرفت را بزن ميگويد:
كي گوش ميكنه*
كمي آرام ميشود و ادامه ميدهد
من حجتالله ... هستم، 11 ساله
در تهران ساكنم. اما همه مشكلات
ما كارگران اين است كه مردم
طالب كار افغانيها هستند و كسي
هم كه مواد فروشي ميكند از سر
اجبار است، من هم مواد فروشي
ميكنم. مواد فروشي بخاطر بيكاري
است. من كه يك ماه ميآيم
اينجا و كاري براي من پيدا نميشود
مجبورم دست به هر كاري بزنم.
ميپرسم يعني به نظر شما آدم
بايد براي پول در آوردن هر كاري
انجام بدهد*
رگهايش متورم ميشود و آرامشش
بهم مي خورد و ميگويد: »بابا تو
هم حرفا ميزني انگار نميدوني
بيكاري يعني چه* اينكه بچه
غذا ميخواد، لباس ميخواد و هزار
... ديگه. من كه تا الان
نتوانستم حتي براي يك سال در
يك جا ؤابت كار كنم و هميشه در
به در و بيكار بودهام چه كار
كنم*
هنوز كارگران همهمه ميكنند و هر
كدام حرفي ميزنند. در گوشه
ديگر ميدان روي چمن تعدادي
جوان دور هم حلقه زدهاند، به
طرفشان ميروم ظاهرا در حال
خوردن صبحانهاند كه فقط دو
نان بربري دارند، سفرهشان چمن
است و زيراندازشان تكه سنگي.
حسن فكوري، 30 ساله در مورد دليل
توجه كارفرمايان به كارگران
افغاني ميگويد: »آنها از صاحب
كار ديرتر پول ميگيرند چون كمتر
به آن احتياج دارند و گاهي تا
يك سال حقوق نميگيرند ولي
واقعيت اين است كه شرايط
زندگي ما با آنها فرق دارد. مسلما
بايد كرايه خانه، پول آب، برق
و ... بدهيم. مشكل ديگر ما كارگران،
وجود مواد فروشها است كه آنها
نيز به دليل بيكاري اين كار را
انجام ميدهند. مشكل آنها به ما
نيز سرايت كرده است كه
ماموران نميگذارند ما اينجا
منتظر كار باشيم.
وي ادامه ميدهد: هيچكس به
فكر كارگر نيست.
از وي ميپرسم به نظر شما راه
حل اين مشكل چيست* ميگويد: ما
خودمان هم يك مقداري مقصريم
چون اگر ما اتحاديه كارگران
ساختماني داشتيم اين نوع
مشكلات كمتر بود. تعجب ميكنم،
اتحاديه كارگران ساختماني! مي
پرسم چقدر درس خواندهيي ميگويد:
سواد من كم است حدود دوم
ابتدايي.
خودش را حسين زماني 30 ساله از
نورآباد معرفي ميكند و ميگويد:
يك ماه است كه به تهران
آمده تا براي زن و بچهاش يك
لقمه نان ببرد كه اينجا هم كار
نيست. وي دوباره با فرياد ميگويد:
اي خدا چه كار كنم، هر كاري
باشد مي كنم چون احتياج دارم.
بايد يكي رسيدگي كند ولي هيچكس
رسيدگي نميكند.
يك مزداي قرمزرنگ كنار خيابان
ترمز ميكند كارگران به سمت
ماشين هجوم ميبرند و چند نفري
نيز پشت مزدا مينشينند و دستور ميدهند
كه ماشين حركت كند. راننده با
التماس ميگويد فقط يك نفر ميخواهم،
فقط يك نفر اما كارگران ول كن
ماجرا نيستند يكي ميگويد ما دو
نفريم ديگري ميگويد آقا كنترات
بده به من ... ساعت 30\9 صبح است
و در اين مدت نميدانم چند نفر
به كار رفتهاند و چند كارگر در
سايه ديوار پناه گرفتهاند.
|
|